| صبوریهای بیقرار (بخش هفتاد و چهار) |
| ساعت ۱٢:۱۱ ق.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ،۱۳۸٧ |
|
خلاصهای از گذشتههای دلاویز: «دلاویز» هنوز ازسرمستی دیدار آن شبِ «برمک»، به زمزمهکردن لحظهها و دقیقههایی مشغول است که هنوز جان جوانش از آن لبالب است. «دلاویز» معتقد است که اگر انسان نتواند چنان لحظات سرنوشت سازی را برای خود از راه متانت و خِرَد به زنجیربکشد و زیر و رو کند، چه بسا در آیندهای نه چندان دور، میبایست تازیانهی خامخیالیهای خویش را بر جان خویش احساسکند. او که تصور واژگونهای از «برمک میمندی» در ذهن خویش داشتهبود، اینک در کمال حیرت به تجزیه و تحلیل رفتارها و گفتارهای آن شب میپردازد تا بتواند سرنخ آن دگرگونیها را در جایی از زندگی وی پیداکند. یا مردم و قضاوتهایشان، یکسره کژ و مژ بودهاست و یا «برمک» نازپرورده، فضای فرهنگی و رفتاری سرای پدری را که با ثروت و بادآوردگی پیوند خورده، یکسره ترک کردهاست و یا در اندیشهی آنست که آرام آرام ترککند. در آن جمعهی شورانگیز و غنابخشنده، پس از آن گفتگوی تلفنی، وقتی «برمک» پیش من آمد تا با هم صبحانه بخوریم، ساعت، نُه و نیم صبح را نشان میداد. اما وقتی که به خود آمدیم تا «راهی» خیابان شویم، متوجهشدیم که ساعت از نُه و نیم شب نیز گذشتهاست. واقعیت آنست که برای یک لحظه، چشمانم از تعجب گردشد. هیچگاه در زندگیام تا آنجا که به یاد میآورم، لحظهها را با آنگونه سبکباری و سرعت، سپری نکردهبودم. انگار گفتگوهای ما در چنان فضای سیّال و عطرآگینی گذشتهبود که حتی از سنگینی بار خود، ردپایی در ذهنمان نگذاشتهبود که بتوانیم به خودآئیم و نگاهی به حرکت چرخ زمان داشتهباشیم. حتی گرسنگی نیز قدم واپس کشیدهبود تا ما در آرامش خواستنی و فراکشیدنی خویش بیهیچ مزاحمتی باقی بمانیم. «برمک» خندهی ملیحی سرداد و با لحنی طنزآمیز گفت:«من حقیقتاً بی تقصیرم خانم کنعانی!» نگاه من در نگاه سوزان و خواهندهاش چنان تلقیکرد که انگار هزاران سال بود که او را میشناختم اما هزاران سال نیز بود که نتوانستهبودم نگاه تشنهام را به چشمان پرجاذبهاش بدوزم. در جوابش با خنده گفتم:«منهم بیتقصیرم آقای میمندی!» ظاهراً نه تقصیر او بود و نه تقصیر من. تقصیر از آن دلهای بیقراری بود که آرامشی همچون آرامش سپیدهدمان دریا را به دست آوردهبود. دریایی که انگار همهی توفانهای عالم در پیرامون او به خواب ابدی فرو رفتهبودند تا وی بتواند تن نرم و زندگیبخش خویش را بر روی شنهای ساحل رهاکند. تقصیر از دلهایی بود که پس از تنهایی شگفت هزاران ساله، هم آرامشی را بهدست آوردهبود و هم آرامشی را از دست دادهبود.» «برمک» جوابداد:«من از درک این نکته عاجزم که چگونه میتوان در این بُرش فکری، هم آرامش داشت و هم آرامش نداشت؟ هم به دنبال آرامشدرون بود و هم درون خویش را از آرامشی دیگر تهیکرد؟» در این زمینه، ذهن «برمک» با تردید و پرسشهای عمیقی درگیربود. او اعتقاد داشت که نمیتوان در یکزمان، تضادی را در خود فراهم ساخت که هم شکوفندهباشد و هم دلانگیز. حداقل، چنین دیدگاهی برای وی پذیرفتنینبود. البته من در حد توان خود برای او توضیحدادم که غرض من از این «آرامش»های از دسترفته و «آرامش» های به دست آمده، آرامشهایی از «دو جنس» متفاوت است. فقط زبان انسانی ماست که به علت ناتوانی خویش، «آرامش» را در یک واژه خلاصه میکند در حالی که جنس «آرامش»ها در ارتباط با پدیدههای گوناگون زندگی، به کلی متفاوت هستند. اگر من خالق زبان بودم شاید برای هرحالت خاص از این آرامشها، واژهای مشخص میآفریدم. آرامشی که از غذاخوردن ما، پس از یک گرسنگی شدید حاصلمیشود همان آرامشی نیست که پس از یک خستگی عمیق، با نوشیدن یک فنجان چای و یا قهوه بهکف میآید. همان آرامشی نیست که پس از مدتی نگرانی از یک بیماری مرموز برای خود یا یکی از عزیزانمان، از پزشک مربوطه میشنویم که همهچیز حالت عادی داشته و جای کمترین نگرانینیست. مگر «عرب»ها برای شتر، انبوهی نام نیافریدهاند؟ مگر «اسکیمو»ها برای برف، نامهای بسیار متفاوتی خلق نکردهاند؟ مگر یونانیها، عربها و هندیها برای پدیدههای گوناگون، خدایان متفاوتی بهوجود نیاوردهاند؟ در حالی که ما «شتر» و «برف» و «خدا» را شتر و برف و خدا میبینیم بیآنکه به تفاوتهای آشکاری که در میان انواع آن، از دیدگاه انسانهای دیگر در زمانهای دیگر وجود داشتهباشد توجهکنیم. من و شما هرکدام در زندگی خود، قبل از این آشناییها، آرامشی از جنس دیگر داشتهایم. آرامشی که در عمل، حاصل جریان گذرندهی همیشگی زندگیِ روزان و شبان ما بودهاست. اما در همین آرامش، ما از یک ناآرامی خاص در رنج بودهایم. آن ناآرامی، حاصل نیاز ما به یک همدل یا به یک مخاطب خانگی بودهاست که بتواند صدای تپشهای دل ما را بشنود. مخاطبی که بتواند در ژرفای این همدلی، با «تب» ما «تب»کند و با شکوفایی ما شکوفاگردد. در این حالت، وقتی که آرامش آرزویی ما در آن زمینهی خاص فرامیرسد، طبیعی است که آرامش دیرین از دست میرود. زیرا به جای آن، آرامشی دیگر از جنسی دیگر پا به سرای وجود ما میگذارد. آرامشی که نوعی از آرامش است اما باوجود این، مانند گردبادی است که زندگی ما را در توفان به خود پیچندهاش، به اوج میبرد و در عین حال، بدان، رنگ و بوی دیگری میبخشد. در آن جمعه شب، دیگر مجال آن نبود که گذاری به خیابانهای نیمه تاریک تهران و یا طبیعت اطراف آن داشتهباشیم. گذشته از آن، تازه به خود آمدهبودیم که گرسنگی نیز دارد برما غلبه میکند. در آن گیر ودار، شاید تنها کاری که میتوانستمکرد آن بود که به یکی از نزدیکترین رستورانها غذایی سفارشبدهم که به خانهبیاورند. «برمک» با نظر من هیچ مخالفتی نداشت. او در نشان دادن نقش خویش در بخشی که به ثروت و ماشین و دیگر امکانات مادی مربوط میشد، با من در نهایت احتیاط رفتار میکرد. از آن روز به بعد، «برمک» تقریباً بیشترین لحظاتش را با من به سر میبُرد. اما نه او هنوز از من دعوت کردهبود که به خانهاش بروم و نه من علاقهای برای رفتن به آنجا نشان دادهبودم. او در همان دیدارهای نخستین، درک کردهبود که در من، نسبت به خانه و ماشین و ثروت پدری وی، مقاوت بسیار عمیقی وجود دارد. البته هرمقدار که زمان میگذشت و شناخت من از او بیشتر میشد، مقاومت درونی من نیز کاهش مییافت. احساسی که به تدریج در من شکل میگرفت آن بود که من به گونهای متعصبانه در برابر چیزی سنگرگرفتهام که نه مهاجم است و نه در کنار ارزشهای مهاجمگونه ایستادهاست. «زمان»ی را که ما در آن دو هفتهی آغاز آشنایی به هم اختصاص داده بودیم، دیگر حساب و کتاب نداشت. «برمک» تقریباً به غیر از وقت خواب، همهی لحظاتش را در کنار من به سر میبُرد. هرچند کمی بعد به او هشدار دادهبودم که در آن دوماههای که از نیمسال آخر تحصیلی و سال آخر درسهایمان باقی مانده، باید تلاشکنیم که چیزی را از دستندهیم. اما «برمک» با وجود آن که به اندازهی من از درس و مشق سال آخرش باقیماندهبود اما به هیچوجه به اندازهی من، نگران نبود یا دست کم، خود را نگران نشان نمیداد. با آن که روزها سخت مشغول کارهای دانشگاهیام بودم اما انگار او نیز در همهچیز و همهجای زندگی من حضوری تردید ناپذیر داشت. ادامهدارد
کلمات کلیدی:
|
|
| صبوریهای بیقرار (بخش هفتاد و سه) |
| ساعت ٦:٢٦ ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ،۱۳۸٧ |
|
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز» هنوز ازسرمستی دیدار آن شبِ «برمک»، به زمزمهکردن لحظهها و دقیقههایی مشغول است که جان جوانش از آن لبالب شده است. «دلاویز» معتقد است که اگر انسان نتواند چنان لحظات سرنوشت سازی را برای خود از راه متانت و خِرَد به زنجیربکشد و زیر و رو کند، چه بسا در آیندهای نه چندان دور، میبایست تازیانهی خامخیالیهای خویش را بر جان خویش احساسکند. او که تصور واژگونهای از «برمک میمندی» در ذهن خویش داشتهبود، اینک در کمال حیرت به تجزیه و تحلیل رفتارها و گفتارهای آن شب میپردازد تا بتواند سرنخ آن دگرگونیها را در جایی از زندگی وی پیداکند. یا مردم و قضاوتهایشان، یکسره کژ و مژ بودهاست و یا «برمک» نازپرورده، فضای فرهنگی و رفتاری سرای پدری را که با ثروت و بادآوردگی پیوند خورده، یکسره ترک کردهاست و یا در اندیشهی آنست که آرام آرام ترککند.
راستی اگر من بخواهم تکتک لحظات آنشب را زمزمهکنم و از طریق واژهها به زبان آورم، بیتردید بس به درازا خواهدکشید. باید اقرارکنم که در آن شب، پس از رفتن «برمک»، خواب به چشمان من راهنیافت. روی تخت خود درازکشیدم و صحنهها و حرفها را یکی پس از دیگری از دیده و نظر گذراندم. جالب آنست که در چنان دقایقی، انگار انسان خود را فراموشمیکند. شاید هم خود را در نقش تماشاگری در نظر میآورد که در گوشهای دور از چشم دیگران پنهان شدهباشد تا شاهد گذشت لحظهها و تلاقی نگاهها و شنیدن صدای تپش دلهای بیقرارباشد. آن شب با آن که تا صبح خواب به چشمانم راه نیافت اما از آنجا که روز بعد با جمعه مصادف بود، چندان نگران دیر و زود از رختخواب در آمدن نبودم.
هنوز در غرقابهی اندیشههای ریز و درشت شب پیشین و یاد «برمک» شنا میکردم که زنگ تلفن مرا از جا پراند. ساعت نُه صبح بود. کمی نگران شدم. معمولاً اگر صبحهای زود و یا شبهای دیروقت، صدای زنگ تلفن من به صدا درمیآمد، پدر یا مادرم بودند که کاری فوری با من داشتند و این شیوه برای من کاملاً عادی به نظر میرسید. اما از آن جا که روز قبل با آنها صحبت کردهبودم، کمی نگرانشدم. آیا باز اتفاقی افتادهاست؟ ذهنم یکباره متوجه خبر مرگ «پرهام» شد. خبری که آن را نخستینبار توسط پدرم شنیدم. برای دقایقی، ذهنم از کار ایستاد و خود را به کلی قفلشده احساسکردم. اما به هرصورت میبایست گوشی را برمیداشتم. با کمال حیرت، صدای «برمک میمندی» بود. «برمک میمندی» و زنگ زدنی در ساعت نُه صبح جمعه؟ باز چه اتفاق افتاده است؟ با آن که تپش قلبم به شدت افزایش یافتهبود اما وقتی صدای خواستنی، پرمهر و تپندهی او را شنیدم که مرا به عنوان «دلاویز عزیز» مخاطب قرار میداد، به جای آن که آهنگ تپش قلبم در همان فضای اندوهگینانه و نگران کننده ادامهیابد، آرامشی نوازشگر، یکباره همهی وجودم را در شوق و شور خویش فرو برد. صدای برمک، گرم و خواهنده، مهربان و بخشنده بود. وقتی به او گفتم که تمام شب را بیدار بودهام او نیز این مصراع شعر را برایم نقلکرد که :«جانا سخن از زبان ما میگویی!»
پس از مقداری صحبتکردن، «برمک» پیشنهادکرد که اگر دوست داشتهباشم، به دنبالم بیاید تا با هم، مقداری در شهر و اطراف آن گردشکنیم. من با پیشنهاد او مخالفتی نداشتم اما هنوز در این حال و هوا بودم که از سوار شدن در ماشین بسیار لوکس و گرانقیمت او خودداری کنم. با آن که بسیاری از حصارهای فکری من در مورد «برمک» فرو ریختهبود اما باوجود این، همان مقدار باقیمانده، مرا از سوارشدن در آن «ب.ام.و» یا «بنز» گرانقیمت برحذر میداشت. شاید این واکنش من در رابطه با حس و حال دختران بسیاری بود که در دانشکده، «برمک» را به خاطر ثروت پدری و ماشینهای بسیار گران قیمتش دوستداشتند. من میخواستم این نکته را با زبان بیزبانی به او بقبولانم که باید در مورد من از چنین ذهنیاتی عقبمانده و ارزان فاصلهبگیرد. «برمک» هیچگاه نسبت به من چنین اندیشههایی را نشان ندادهبود اما من همچنان، بدگمانیهای سختجان خویش را نسبت به او نگهداشتهبودم. او حتی در همان شب قبل به من نشان دادهبود که چه احترام عمیقی برای عدم وابستگی من به مادیات و نداشتن نگاه طلبنده به ثروت پدری وی نشان دادهبود. اما شاید لازم بود که کارها هنوز مقدار بیشتری براین مدار بچرخد تا برف همهی بدگمانیها آب شود. از این رو در جواب او گفتم که من هنوز صبحانه نخوردهام. اگر دوست دارد میتواند به این جا بیاید تا با هم صبحانهبخوریم و سپس با ماشین من به گردش برویم.
سال گذشته که گواهینامهام را گرفتم، پدرم به عنوان شیرینی آن، برایم یک ماشین سواری «میتسوبیشی» خرید. اما من با وجود این، سعیکردهام بیشتر پیادهرویکنم و بسیاری از مسیرهای دور را با تاکسی بروم تا با ماشین خودم که فقط یک نفر سوار آنست. «برمک» در جواب من بدون هیچ تأملی گفت:« با کمال میل. اما من نمیدانستم که شما گواهینامه دارید و از ماشین نیز استفاده میکنید.» در جوابش گفتم:«البته فقط وقتی که ضرورت داشتهباشد. من از طرفداران سرسخت حفظ محیط زیستم و در این زمینه هر قدمی را که لازم باشد در حد توانم برمی دارم.» او بدون ذرهای تردید، پیشنهاد متقابل مرا پذیرفت. هنوز زمان چندانی نگذشتهبود که حضور او در پشت میز آشپزخانه، گرمای وجود مرا بیش از پیش افزایش دادهبود. تا برمک برسد، چندتا تخم مرغ را با فلفل سبز، گوجه، خرما و مقداری نعنا مخلوط کردم و برای صبحانه با برخی مخلفات دیگر آماده ساختم. «برمک» چنان احساسی از یک شادی دلپذیر و نگاه آرام و شکفتهای داشت که دوستداشتم بیاختیار او را درآغوش بگیرم و صورتش را بوسهبارانکنم. اما زبان احساس، همیشه زبان عقل نیست.
من اینک باکی ندارم از اینکه خصوصیترین احساسات فردی خویش را در رابطه با شخصی که داشت فضای زندگیام را پس از خالی بودنی چنان طولانی در زمینههای احساسی، پرمیکرد برزبان بیاورم. من هیچ گونه اثری از خستگی شبانه و کمبود خواب در صورت و یا چشمانش احساسنمیکردم. برخلاف شب گذشته، آنروز او لباسهای معمولی همیشگیاش را برتن داشت. لباس هایی که میشد از آنها «دارندگی» و«برازندگی» را برای زندگی افرادی از آن دست احساسکرد. به «برمک» گفتم اگر عجله داشتهباشد، میتوانیم پس از خوردن صبحانه، راهی بیرون شویم اما در غیر آنصورت، میتوانیم کمی دیرتر بیرونبرویم تا هم در آن صبح جمعه، جادهها و خیابانها از خواب شبانگاهی برخاستهباشند و هم ما فرصت بیشتری برای با هم بودن داشتهباشیم. «برمک» در جواب من گفت که آن چه در آن صبحگاه جمعه برای او اهمیت دارد، بودن در کنار «دلاویزکنعانی» است و نه خیابان گردی با ماشین لوکس و غیر لوکس. البته من با گردشی از آن دست مخالفتی نداشتم. دوست داشتم در کنار «برمک» هوای تازهای بخورم و با حس گرمای آرامشبخش وجودش، به خیابانها و آدمها، نگاهی دیگر، از جنسی دیگر بیندازم. نگاه یک عاشق.
ادامه دارد
کلمات کلیدی:
|
|
| صبوریهای بیقرار (بخش هفتاد و دو) |
| ساعت ٧:٠۸ ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٧ |
|
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دیدار «برمک» و «دلاویز» یکی از تاریخیترین لحظات زندگی هردوی آنان بودهاست. شاید این تاریخی بودن را بتوان با آن شبی مقایسهکرد که صدای «پرهام» در آن نیمه شبان شوقبرانگیز از کانادا به گوش «دلاویز» رسید. اما با این تفاوت که آنان همدیگر را ندیدهبودند. درست است که «پرهام» او را دورادور دیده بود اما هرگز کلامی با وی رد و بدل نکرده بود. اما دیدار «برمک» و «دلاویز» در شرایطی صورت میگیرد که آنان نزدیک به جهارسال است که روزانه، کم یا زیاد، همدیگر ملاقات میکنند و رفتار و حرکات یکدیگر را در رابطه با دیگران و نیز خودشان به تماشا ایستادهاند.»
برای من، «برمک» انسانی بود همچون دیگر انسانها که در بستر تحولهای فکری، عاطفی و رفتاری زندگی، به گونهای کاملاً قانونمند دیگرگون میشوند. اما باید این نکته را نیز قبولکرد که توانایی تحولپذیری ما انسانها در بستر جامعه و زمان، در ارتباط مستقیم با عوامل گوناگونی است که گاه ما آنها را نمیبینیم و یا اگر میبینیم به نقش کارسازشان فکر نمیکنیم. ثروت پدری، نقش اجتماعی پدر و مادر در میان مردم، اعتبار فکری و فرهنگی آنان در بافت جامعه و نیز بسیاری از عوامل شناخته و ناشناختهی دیگر از جمله ساختار شخصیت خود فرد، در نوع برخورد ما با دیگران و پذیرش و یا احترامگذاشتن به اندیشههای مردم، نقش بسیار برجستهای دارد. من در پی آن نیستم که به زندگی خانوادگی «برمک میمندی» نقببزنم و از این راه به روشنشدن انگیزههای رفتارهای گاه متضاد او پیببرم. آنچه را که برزبان میآورم بخشی از تجربههای فردی من در خلال همین سالهایی است که «برمک» و افرادی از این دست را ملاقات کردهام.
در این که او در خلال اینسالها، رشد بسیار کردهبود، برای من ذرهای تردید وجود نداشت. اما نمیتوانم منکر این نکته نیز باشم که او همان «برمک»ی بود که سه سال پیش در بیمارستان به دیدارمآمد بیآن که با من رابطهی دوستانه و یا عمیقی داشتهباشد. طبیعی است که من نمیتوانستم آندیدار را یک تصادف محض بدانم. در نگاه او و در رفتار بسیار استقلالطلبانهای که همیشه و در همه جا از خود به نمایش گذاشتهاست، همیشه درک تیز و چشمگیرش، ذهن انسان را متوجه خود میکردهاست. این که او به دیدار من آمدهبود، در ردیف واکنشهای عادی و روزانهی «برمک» نبود. زیرا در خلال این سالها، قطعاً موردهایی از قبیل ازدواج و یا جشن تولد یا حوادث ناگوار برای بسیاری از همکلاسیهای «برمک» و «من» اتفاق افتاده بود و حتی موردهایی پیشآمده بود که آنان از او دعوتکرده بودند تا در جمعشان حضور به همرساند، اما «برمک» راه خویش را رفته بود و به چنان موردهایی اعتنا نکرده بود. البته بیاعتنایی های او، هیچگاه در ذهن و رفتار دیگران، عنصری از خشم و انتقام را زنده نکردهاست. شاید از آن رو که او هیچگاه با آن همه بیاعتناییها، نگاهی از سر حقارت بر کسی نداشتهاست.
البته همین غیرقابل دسترس بودن، غرور و حس فرازنشینانهی او که چندان نامطلوب نیز به جلوه در نیامده، او را در چشم بسیاری، مجهول و مرموز اما خواستنی و دوست داشتنی به جلوه درآورده بود. البته باید به این واقعیت اعترافکرد که گاه بخشی از «یقینی»های ما، فقط «تصورات» خامی است که در ذهن خویش به پرواز در میآوریم بیآن که از آنها یک معادل عینی و زنده در عالم خارج داشتهباشیم. باری در آن شب خیالانگیز، تنها چیزی را که نمیتوانستم در ذهنم مجسمسازم آگاهی او به شعر و فلسفه بود. نحوهی صحبتکردن «برمک» از فلسفه، خاصه آن بخشی از فلسفه که انسان را از میان جنگلی از «اگر» و «مگر»ها خارج میسازد و ذهن و عقل و «خواست» او را به چالشی عمیق، شخمزننده و برانگیزاننده میکشاند. در گفتگوهایی که میان ما رد و بدل شد، «برمک» آشکارا به این نکته اعتقاد داشت که او اگر به دنبال شعر و فلسفه رفته، نه از آن رو بودهاکه بخواهد بعدها در محفلی بنشیند و با جویبار کلامش، ذهن تشنهی مردم را آبیاری سازد. اگر چنان هدفی میداشت، به سادگی میتوانست مشتاقان شعر و فلسفه را به کتابهای موجود در بازار و کتابخانهها حوالهدهد و خود سکوت اختیارکند.
او همچنین برایم بازگفت که هیچ شخصیت آرزویی که در قالبی «فراانسان»ی قرارداشتهباشد در ذهن خویش ندارد. اما باوجود این بیانکرد که شخصیت هایی مانند مولای روم، فردوسی توس، خیام نیشابور، ابوسعید ابیالخیر، حافظ شیراز و شماری از شاعران و متفکران اروپایی از چراغهای نورافکن راه زندگی او بوده اند و هستند. او شیفتهی شخصیت، بزرگی، وسعت فکر و زیرکی عمیق آنان در بافتهای مختلف اجتماعی بوده است. در همین زمینه، او در دیدار آنشب به شکلی شوقآمیز و سرشار از حال و خیال، باردیگر به رباعیهای خیام که من آنها را در خانهی «خاطره امتنانی» خواندهبودم اشارهکرد. بنا به گفتهی او، وی در آنجا یکباره دریافتهبود که چه نزدیکی شگفتی میان حس و حال من و آنصدای مستیبخش و خلسهآور و اندیشهها و دریافتهای او بودهاست. او همچنین توضیحداد که آن شب، توانستهبود بخش دیگری از چهرهی مرا ببیند که قبلاً برایش در هالهی تاریک و روشن خیال قرارداشتهبود. از دیدگاه او، هرگز در گمانش نمیگنجید که من آن کسی باشم که با آن عشق و شور تکاندهنده، رباعیهای کاونده، معترضانه و غمگنانهی خیام را بدان گونه زمزمهکنم. انگار اعتراض به همهی نابرابریهای هستی در آبشار رباعیهای خیام انعکاس داشت. اعتراضی که با متانت و شوری غمانگیز و پرموج از چاهسار وجودم برمیآمد و به دشت اندیشهها و تخیلات حاضران سرریز میشد.
حتی زمانی که او به زندگی دردناک «کارین بویه» اشاره میکرد، تلاش داشت که مقداربیشتری وارد جزئیات زندگیاش شود. از جمله آن که او در سال 1900 میلادی در سوئد به دنیا آمده و در 1941 میلادی، در جنگلی از منطقهی «اَلینگ سُس/ 1» در اسکاندیناوی، به علت تنشهای عاطفی خودکشی کردهاست. او که تمام زوایای زندگی این شاعر را بررسی کردهبود، میگفت که «کارین» شاعری بودهاست که از نظر جنسی هم به مردان گرایش داشته و هم به زنان. او چندسالی از زندگی خود را با یک مرد به سر بردهاست بیآن که فرزندی داشتهباشد اما بقیهی سالهای عمرش را با زنان دیگری بودهاست. حتی علت خودکشیاش نیز، علاقهی شدید وی به زنی بوده به نام «اَنیتا نَتورست/2» که «کارین»، وی را عاشقانه دوست میداشتهاست. «آنیتا» به علت داشتن سرطان، در بستر مرگ بوده و «کارین» نمیتوانسته است مرگ تدریجی او را و یا حتی زندگی بعد از وی را تحملکند. از آن رو، مقدار زیادی قرص خوابآور میخورد و راهی جنگل میشود. در زیر درختی در سرمای زمستان دراز میکشد و میمیرد. جسد او را سه روز بعد پیدا میکنند. زنی که «کارین» به علت مرگ تدریجی او خودکشی کردهبود، چندماه بعد درمیگذرد. اما دردناکتر از همه آن که زنی دیگر به نام «مَرگوت هَنِل/3»که او نیز با «کارین» زندگی میکرده و در دوران جنگ جهانی دوم از آلمان به سوئد پناهنده شده و در سایهی حمایتهای عاطفی و مالی «کارین بویه» به سر میبرده، یک ماه پس از آگاهی از خودکشی «کارین»، به حیات خود خاتمه میدهد. .................................................................. Alingsås /1 شهر کوچکی است در جنوب سوئد Anita Nathorst /2 Margot Hanel /3
ادامه دارد
کلمات کلیدی:
|
|
| صبوریهای بیقرار (بخش هفتاد و یک) |
| ساعت ۸:٠٥ ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٧ |
|
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دیدار «برمک» و «دلاویز» یکی از تاریخیترین لحظات زندگی هردوی آنان بودهاست. شاید این تاریخی بودن را بتوان با آن شبی مقایسهکرد که صدای «پرهام» در آن نیمه شبان شوقبرانگیز از کانادا به گوش «دلاویز» رسید. اما با این تفاوت که آنان همدیگر را ندیدهبودند. درست است که «پرهام» او را دورادور دیده بود اما هرگز کلامی با وی رد و بدل نکرده بود. اما دیدار «برمک» و «دلاویز» در شرایطی صورت میگیرد که آنان نزدیک به جهارسال است که روزانه، کم یا زیاد، همدیگر ملاقات میکنند و رفتار و حرکات یکدیگر را در رابطه با دیگران و نیز خودشان به تماشا ایستادهاند.» طبیعی است که پرسشهایی از اینگونه که به دریافتهای غیر مترقبانهی من به «برمک» مربوط میشد، ذهن مرا به کلی در خود گرفتهبود. پرسشهایی که نه تنها بار خاطر نبود بلکه برعکس، بر نیرومندی روحی من نیز میافزود و گذشته از آن ، به من حس و حالی از کشف و شکفتگی روحی میداد. حتی در وجود من، این حس دوستداشتنی را عطرآگین میکرد که من برخلاف همهی سوء گمانها و اندیشههای کژ و مژی که همچون دیگران در بارهی او داشتهام، اینک در عمل چیزهای دیگری را میبینم. چیزهایی که به ارزشهای انسانی، به مناسبات فکری در گسترهی جهان، دور از نژاد و مذهب و زبان گره میخورد. البته با وجود این، همیشه در ذهن من یک سؤال اساسی همچنان در جست و خیز بوده است. آیا من در درک و دریافتم نسبت به او در خلال آنسالها که او را در محوطهی دانشکده میدیدم، اشتباه کردهبودم و یا آن که وی در رفتار روزانهی خود، تلاش داشتهاست نشانههای نادرستی به دیگران ارائهدهد تا دیگران، دریافتی نادرست از او داشتهباشند؟ اگر چنین باشد، چرا «خاطره امتنانی» و «رخساره میمندی» که هردو از دوستان و خویشان نزدیک او بودهاند، در این زمینه، دستکم به من و یا به برخی از خلوتیان خویش، نه حرفی زدهاند و نه حتی هشداری دادهاند؟ از طرف دیگر میتوان فکرکرد که آیا «برمک» در خلال این سالها، توانستهاست چنان دگرگونیهای عمیقی را از سربگذراند که شخصیت سطحی، سادهاندیش و تاجرزادانهی او را به فردی متفکر، پراحساس و همدل بدل کردهباشد، بیآن که من و ما بدان بهایی دادهباشیم و یا آن را فهمیدهباشیم؟ آیا حضور سهسال پیش او در بیمارستان برای ملاقات من، چنان نشانهای نبود؟ نه از آنرو که من خود را از قبیلهی تفکر و هنر بدانم و یا در عاشقی و تمایز، دریای مواجی بشمارم که میتواند حتی «ساحل عافیت» را برای رسیدن به «دوست» ندیدهبگیرد. بلکه از آن رو که من در هرحال یکی از آن کسانی بودهام که در آن یکسال آغازین دانشکده، بسیاری را ناخواسته نه تنها به خود جذب کردهبودم بلکه در این راستا، حرمت و مهر آنها نیز به همان دلایل، همچون باران بهاری برمن باریدهبود. از همهی آنها که بگذریم، این نکته، نیز ذهن مرا به خود مشغول داشتهاست که چرا «برمک» پس از ملاقات من در بیمارستان و آگاهی یافتن از مرگ«پرهام آوینیان»، دیگر به سراغ من نیامد تا به چیزی که فکر کردهبود جامهی عمل بپوشاند. شاید هم او نمیدانست که نوع رابطهی من با «پرهام» در چه مرحلهای بودهاست. در این زمینه، من با هیچ کس صحبتی نکردهبودم. اما میدانم که بسیاری خبرها، حتی از راه حدس و گمان در شهر پراکندهمی شود که در واقعیت نیز گاه میتواند از حد شایعه و یا حدس و گمان فراتر باشد. به قول آن دانشمند:«تو شایعهای را در شهر بپراکن. پس از زمان کوتاهی، بدل به واقعیت شدهاست.» این که «پرهام» نامزد من بوده یا همسر من، هیچکس از آن اطلاعی نداشتهاست. حتی سن و سال من نیز چنان نبوده که گمانهایی از این دست را قوتبخشد که من و او زن و شوهر بودهایم. از این رو، برای من بسیار اندیشهبرانگیز بود که وقتی حتی خویشان من و برخی از دوستان و آشنایانی که دست کم پدر و مادرم را میشناختند، هنوز از ماجرای بستری شدن من در بیمارستان خبر نداشتد «برمک» نه تنها خبرشدهبود بلکه جزو بازدیدکنندگان آغازین نیز بود. البته شاید هم من در اینجا باز راه خطا میروم و قضاوتهایم را برپایهی حدس و گمان شکل میدهم. چه بسا «برمک» تنها از آنرو به بیمارستان آمدهبود که از بستریشدن من آگاهشدهبود بی آنکه بداند علت اولیهی آن چه بودهاست. چه آن و چه این، مسأله بر سر آنست که ما در خیلی از برشهای زندگی، در رابطه با خود و دیگران، گاه تکههای بسیار حساسی را ازدست میدهیم و یا سرنخهای بزرگ و آشکاری را ندیده میگیریم. چه بسا که «برمک» نیز دریافتهبود، که من و او، جفتهای همترازی هم نیستیم. از این رو خواستهبود با روشنکردن نخستین چراغ که آمدن به بیمارستان بود، از تپش نبض احساسی من آگاهشود. اما بعد که در این زمینه، هیچگونه واکنشی از سوی من ندیدهبود، شاید متقاعد شدهبود که من حتی علاقهای هم به معاشرت با او ندارم. از این رو دیگر چه جای آن بوده است که به گدایی محبت بیاید. آن هم کسی که در آستانهی درش، بسیاران به گدایی ایستادهبودند اما هرگز اجازهی ورود از سوی وی دریافت نمیکردند. آیا جشن تولد «خاطره» یکی دیگر از همان آخرین تلاشهایی نبوده که «برمک» احتمالاً در سامان دادن آن سهمی داشتهاست؟ آیا ترککردن مجلس میهمانی آنشب از سوی «برمک» آنهم بلافاصله پس از خداحافظی من، نشانهای از آن نبوده که او همچنان دل در پی من داشتهاست؟ آری در این اندیشههای وحشی، گیجسرانه و ارزیابانه، من هنوز به گزینهی متقاعدکنندهای نرسیدهبودم. اما احساسم آن بود که گرایشها و رفتارهایی از آندست، به طور طبیعی نمیتوانسته ریشه در یک «انقلاب درونی» داشتهباشد. زیرا چیزی با این نام و مفهوم، هرگز برای من معنایی نداشتهاست. اگر حتی در این زمینه، ما شاهد تحولی ناگهانیباشیم، در عمل بدان دلیلاست که از دگرگونیهای تدریجی در مورد آن شخص یا پدیده، غافل بودهایم. دگرگونیهایی که از دیرباز، آهستهآهسته به کار خویش مشغول بودهاست بیآن که ما و یا دیگران، از آن اطلاعی داشتهباشیم. از طرف دیگر اعتقاد من بر این بوده و هست که هیچکس در شکل افراطی آن در پی ویرانسازی تصویر خود در ذهن دیگران نیست. مگر آنگاه که در کنار این ویرانسازی، واکنشهایی آگاهانه شکلبگیرد که عنصر آبادکنندهی آن، به مراتب قویتر از همهی آن ویرانسازیها باشد. البته در این حالت، شاید که عنصر طنز و تَسخَر نیز به میدانبیاید. هرچند این را نیز بگویم که افراد بیمار از این قاعده مستنثی هستند. نکتهای که هرگز نمیتواند در مورد «برمک» مصداق داشتهباشد. زیرا من حتی با آگاهی به افسردگی روحیاش، آن را از چنان مقولهای نمیدانم که بتواند با «بیماری»هایی از آن دست گره بخورد. در این نکته تردید ندارم که من نیز از او غافل بودهام و در عمل در قضاوتهایم، راه نادرستی پیمودهام. ادامه دارد
کلمات کلیدی:
|
|
| صبوریهای بیقرار (بخش هفتاد) |
| ساعت ٢:٤٧ ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٧ |
|
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دیدار «برمک» و «دلاویز» یکی از تاریخیترین لحظات زندگی هردوی آنان بودهاست. شاید این تاریخی بودن را بتوان با آن شبی مقایسهکرد که صدای «پرهام» در آن نیمه شبان شوقبرانگیز از کانادا به گوش «دلاویز» رسید. اما با این تفاوت که آنان همدیگر را ندیدهبودند. درست است که «پرهام» او را دورادور دیده بود اما هرگز کلامی با وی رد و بدل نکرده بود. اما دیدار «برمک» و «دلاویز» در شرایطی صورت میگیرد که آنان نزدیک به جهارسال است که روزانه، کم یا زیاد، همدیگر ملاقات میکنند و رفتار و حرکات یکدیگر را در رابطه با دیگران و نیز خودشان به تماشا ایستادهاند.»
در آن شب دیدار، یکی از آرزوهای انسانی اما غیر منطقی من آن بود که اگر ابدیتی هست، در همان لحظات، اعجاز خویش را به تماشابگذارد و این امکان را فراهمآورد که من و «برمک» بی توجه به نگرانی از گذشت زمان، در کنارهم بنشینیم و با کلماتی که از آنها مهر و کاوندگی میبارید، همهی آفاق هستی را زیر و روکنیم. من دوست داشتم این ابدیت قدرتمند، توان مقاومتناپذیر خویش را در برابر حرکت شتابآمیز زمان نشاندهد تا من بتوانم از گرمای وجود او و نگاه مهربان و عمیقش، همچنان بهرهمندباشم. اما «برمک» که کمی در تار و پود برخی ملاحظات اخلاقی قرارداشت، مقداری ناآرام بود. او با وجود شوق تداوم دیدار از یکسو، نگران چیز یا چیزهای دیگری بود که من درکی برای آن یا آنها نداشتم. از این رو، او دوستداشت که بر شب دیدار نخستین ما، نقطهی پایانی بگذارد.
من اگر حتی تمایل میداشتم که دیدار آن شب را در آن ساعت با پایان برسانم، به دلیل میهماندار بودن، خود را مجاز به نشاندادن چنان واکنشی نمیدیدم. از طرف دیگر، من نه در وجود خود، ذرّهای خواب و خستگی احساس میکردم و نه در چهرهی او چنین چیزی را شاهدبودم. اما تا آن لحظه، او سهبار این نکته را برزبان آوردهبود که شب از نیمه گذشتهاست و شاید لازمباشد که وی خداحافظیکند. اما من برایش توضیحدادهبودم که من در آنخانه، هیچگونه معذوریت و محذوریتی ندارم. خاصه آنکه فردای آن روز نیز جمعهبود و من نگران درس و مشق و یا رفتن به دانشکده نبودم. حتی اگر جمعه هم نبود باز برای من ایجاد نگرانی نمیکرد. بارآخر، وقتی که «برمک» برزبان آورد که باید برود، من دیگر اصرارینکردم. وقتی پرسیدم که آیا لازم است به تاکسی تلفنی زنگبزنم، جواب داد که با ماشین خودش آمدهاست.
آنشب پس از رفتن «برمک»، تازه بیدارخوابی من شروع شدهبود. با دنیایی از حس و حال، با دریافتهایی کاملاً تازه، من به کشف شخصیتی رسیدهبودم که هرگز او را چنان گمان نمیکردم. قاعدهی کار برآنست که ما همیشه افرادی را در زندگی روزانه میبینیم که به عنوان مظهر شکیبایی، پاکی، مقاومت و اعتماد هستند. چه بسا سالها بعد، از طریق دیگران و یا در تجربههای فردی خود، کشف میکنیم که آن افراد چنان نبودهاند که نمودهاند. این کشفها، ما را سرخورده و آزردهخاطر میکند. گاه به قضاوت های خویش تردید میکنیم و گاه به سادهدلیهای خود میخندیم و گاه مهارت آن افراد را مورد نظر قرار میدهیم که چگونه توانستهاند در طول سالیانی چند، با مهارت بسیار، چنان نقش دوگانهای بازی کنند.
از طرف دیگر کمتر پیش آمدهاست که کسی شخصیتی مثبت، خلاق، عمیق و ایثارگر داشتهباشد اما در عمل تلاش ورزد که خود را در ذهن دیگران بدتر از آن نشاندهد که هست و یا اگر چنان نمیکند، تلاشی برای فراکشیدن خویش نداشتهباشد. در طول تاریخ به فرقهای برمی خوریم به نام «ملامتیان» که یکی از پیشوایان آن در قرن سوم هجری قمری، «حمدون قصار» بودهاست. افراد این فرقه، تلاشداشتهاند با بد جلوهدادن خود، حس انتقاد و خردهگیری دیگران را نسبت به خویش برانگیزند. تلاش آنان بر این نکته استوار بوده که خود را در چشم مردم روزگار، کمارزش و یا گناهکار به جلوه درآورند. لذتی که از این حس و حال به آنان دست میداده، به نوعی پاداش همهی آن تحملهایی بودهاست که در برابر نیش تند مردم روزگار داشتهاند. البته گسترش این فرقه چندی بعد در یک بُرش تاریخی در جای خود متوقف شد و مردم نیز راه و کار آنان را پینگرفتند.
اما این که مردمان روزگار کنونی، برای دیگرگون جلوهدادن خود در بُعد مثبت و خوشآیند در چشم دیگران، از انجام هیچ کاری دریغ نمیورزند، موضوعی است که عارف و عامی بدان واقفند و درست در تب چنین گرایشی از سوی مردمان روزگار، ناگهان شاهد آنیم که تاجرزادهای از راه میرسد و با وجود امکانات گوناگون مادی و حتی معنوی، تلاشمیکند آگاهانه و یا نیمهآگاهانه، خود را در چشم برخی از فرزندان روزگار، تیرهتر از آن چه که هست به نمایش درآورد. من هنوز از عمق شخصیت «برمک» تصویر واقعبینانهای به دست نیاوردهام تا بتوانم قضاوت قاطعتری نسبت به او داشتهباشم اما آنشب، آنچه از شخصیت او به نمایش درآمد، فراتر از دریافتها و قضاوتهای پیشین من بود. درست است که او بیشتر پرسشگر و گوشکنندهبود تا جوابدهنده و گوینده اما در چنین حالتها نمیتوان ادعاکرد که بدون حضور شنوندهای عمیق، عاقل، پراحساس و خلاق، بتوان در مقولاتی از آن دست که ما صحبت کردیم، میدان داریکرد.
میتوانم بگویم که در دیدار هشتساعتهی آن شب، بیشترین موردی که «برمک» به حرف در آمد، زمانی بود که به معرفی شخصیت «کارین بویه» پرداخت که شاعری از کشورهای اسکاندیناوی در شمال اروپاست. «برمک» حتی تاریخ تولد و مرگ وی، نام رمانها و مجموعهشعرهایش را از حفظ میدانست. او البته در همهی مقولاتی که ما از آن صحبتکردیم، اظهارنظرهای خویش را نیز برزبان میآورد اما مجدانه تلاش میورزید بیشتر شنونده باشد تا گوینده. اگر بگویم که ما در آن شب در حد دانشی که داشتیم، بیشترین مقولات زندگی را زنجیروار، یکی پس از دیگری از نظرگذراندیم، سخنی دور از واقعیت نگفتهام. ما وارد حوزهی هنر و ادبیاتشدیم و سپس سر از مزرعهی فلسفه، رفتارشناسی، اخلاق، ثروت، فقر، عشق، جدایی، مرگ و بسیاری نکات دیگر درآوردیم. لطف موضوع درآن بود که شوق «برمک» در این زمینهها، هیچکدام کمتر از آن دیگری نبود. آن جوان فرازنشین و مغرور دانشکده که از کنار بسیارانی میگذشت بیآنکه آنان را ببیند، آن کسی که به شوق و شور دختران مشتاق دیدار و مصاحبت با وی، نگاهی بیاعتنایانه و رهگذرانهداشت، آن جوانی که در هیچ بحث و محفلی شرکت نمیکرد و همه وجود او را به ثروت پایانناپذیر پدری و امپراطوری مالی وی گره میزدند، اینک در برابر من، انسانی مینمود که در پی کشف معنای زندگی، معنای عشق، معنای رفتار و اخلاق و فلسفهاست.
ادامه دارد
مطلب بالا در این وبلاگ نیز هست
کلمات کلیدی:
|
|
| صبوریهای بیقرار (بخش شصت و نه) |
| ساعت ٦:٥٩ ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٧ |
|
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
تضاد برخورد «برمک» با «دلاویز» در میهمانی خانهی «خاطره» از یک طرف و محیط دانشکده در روزهای بعد از طرف دیگر، از موردهایی بوده که ذهن «دلاویز» را سخت به خود مشغول داشتهاست. همین نکته موجبشده است که «دلاویز» با احتیاط و تردید با «برمک» برخورد داشتهباشد. اما وقتی «برمک» به خانهی وی زنگ میزند و از او دعوت میکند که همدیگر را ملاقاتکنند، قطعاً نوعی به آزمون گذاشتن مناسباتی است که هنوز آغاز نشده، به برخی «اما» و «اگر»های گوناگون برخورد کرده است.
سرانجام لحظهی موعود فرارسید. وقتی که با صدای زنگ، در را بازکردم، «برمک» دم در ایستادهبود. انگار دریایی بود از خواهندگی و گرمی، تپندگی و شوق. در نگاهش موجی از سودا، کوهی از گشایش های روحی، کاملاً آشکاربود. نمیدانستم با «تاکسی» آمدهاست یا با ماشین خودش. این مهم نبود. تعجبم از آن بود که او آنروز، سادهترین لباس ممکن را برتنداشت. اگر ادعا میکردم که با لباس خانهاش آمدهاست، اغراقآمیز نبود. حتی اگر کسی نمیدانست که او یگانه فرزند یکی از ثروتمندترین مردان خاورمیانهاست، شاید فکرمیکرد که از خانوادهای آمدهاست که پدرش حتی قادر به تأمین غذای روزانهی زن و فرزندانش نیست. «برمک» بیشتر به کارگر جوان چاپخانهای میمانست که خواستهاست از محل کارش، مستقیم به دیدار «کسی» برود. نمیتوانستم باورکنم که او سهلانگارانه با چنان لباسی پیش من آمدهاست. مطمئن بودم که برای این کار، دلایلی داشته و انتخاب چنان لباسهایی، از روی فکر و برنامه بودهاست. این من بودم که علتش را نمیدانستم. اما هرچه بود ناشی از آن نبود که او شوق دیدار مرا درسر نداشتهباشد. من میتوانستم این اشتیاق را همچون هُرم یک آتشفشان رقصان در تکتک سلولهای صورتش ببینم. باوجود همهی اینها، کمی به اندیشه فرورفتم. بیشتر از آن رو که دلیل اصلی کار او را نمیدانستم. از یاد نمیبرم که او در شب جشن تولد «خاطره امتنانی»، لباس بسیار گرانقیمت و شیکی برتنداشت. در داخل دانشکده نیز، وضع او و لباس شیک و گرانقیمت پوشیدنش برهمه آشکار بود.
«برمک» دمِ در ایستادهبود و مطابق معمول، کاپشن مشکی سَبُکی را در دست چپش مچاله کردهبود. آن لباسها با چنان کاپشنی که از آن اشرافیت میبارید، کمی در تضاد قرارداشت. در زیر آن کاپشن مچالهشده، بستهی قرمزرنگ کوچکی چشمکمیزد. میتوانستم حدسبزنم که یک بسته شکلات خارجی بسیار گرانقیمت است و یا احتمالاً یک کتاب جیبی. اما بلافاصله با خود اندیشیدم که کتاب جیبی نمیتواندباشد. اشرافزادهای از این دست را چه به کتاب خواندن، کتاب انتخابکردن و هدیهدادن! در دست راستش گلدان بسیارکوچکی از گل یکنوع کاکتوس دیدم که من دوستدارم نام آن را «کاکتوس مینیاتوری» بگذارم. کاکتوس مورد نظر با گلهای ریز و قرمز در میانبرگهایی که انگار خود را در برابر خورشید رهاکردهاند و به جایی از افق اشاره دارند، بسیار زیبا، لطف و خوشآیند بود. آوردن چنان گلدانی نیز جزو همان چیزهای غیرعادی بود که من میدیدم آنهم از سوی مردجوانی به نام «برمک میمندی».
قاعدهی کار براین است که در چنین موقعهایی، یک شاخه و یا چندشاخهی گل، نشانهای نمادین از زیبایی و لطافت و عطرآگینی باشد. اما آوردن گل کاکتوس آن هم در میان گلدان، برای من، هم تازه بود و هم اندیشه برانگیز. زمانی که او وارد اتاقشد و من آن هدیهی بستهبندی شده و گلدان را کناری نهادم، قبل از نشستن، دستهایش را به گرمی فشردم و از هدایایش تشکرکردم. اما او به سنت اروپاییان، مرا با نرمی و متانت، بیآن که میان ما بوسهای رد و بدلشود در آغوش گرفت. اینگونه درآغوشگرفتنها، همان قدر که میان مردان با مردان و یا زنان با زنان عادی است، در میان دو جنس مخالف که چندان تعصب خاصی برای تماسهایی از این دست ندارند، نیز کاملاً عادی است. از اینرو من نیز نه تعجبکردم و نه اجتناب. اما باید آشکارا بگویم که ابتکار عمل در این مورد، کاملاً از آن او بود و نه من. هدیهاش را که بازکردم، یک کتاب جیبی در آن بود. کتابی بود به زبان انگلیسی. یک مجموعهی شعر از یک شاعر اروپایی به نام «کارین بویه Karin Boye». لحظهای اندیشههای وحشی و ناآرام، ذهنم را در خودگرفتند. آیا این مرد جوان، یک متظاهر به تمام معنی است که توانستهاست از یک شرکت خارجی که برای معاشرتهای موفق با خانمها، هزار و یک راه را پیشنهاد میکنند کمک بگیرد و یا آن که این کتاب، انصافاً بازتاب شخصیت واقعی اوست؟ در آن لحظات، جایی برای بیشتر اندیشیدن وجود نداشت.
«برمک» برایم توضیح داد که چندسالیاست شاعر مورد نظر را میشناسد و مقدار نسبتاً زیادی در بارهی زندگیاش مطالعه کردهاست. وی با خود فکرکرده که شاید من هم به مطالعهی زندگی چنین زنانی علاقهمند باشم و یا اگر هم نباشم، دستکم زندگی و اندیشههای آنان، میتواند بهانهای برای صحبتکردن بیشتر ما با همدیگرباشد. آن شب از ساعت هفت بعد از ظهر تا ساعت سهی بعد از نیمه شب، ما همچنان در حال حرفزدن بودیم. زمان و گذشت آن، تنها پدیدهای بود که در آن دیدار جایینداشت و یا اگر داشت، ما نگران گذشت آن نبودیم. آن روز پیشاپیش، محض احتیاط مقداری غذا پختهبودم که اگر «برمک» دوست داشت شام را پیش من بماند، چیزی برای خوردن داشتهباشم. وقتی به او گفتم اگر دوستدارد میتوانیم با هم شام بخوریم، با کمال شوق و میل، دعوت مرا قبول کرد.ما روبروی هم نشستهبودیم و بساط چای نیز همچنان برقرار بود. البته محض احتیاط، قهوه نیز درست کردهبودم. اما «برمک» توضیحداد که به چای علاقهی خاصی دارد. چه در شادی و چه در غم، چه در خستگی و چه در نگرانی و بی قراری، چای در زندگی اش نقش خاصی داشتهاست. البته در مواقع ضرور، از خوردن قهوه نیز، ابایی ندارد اما بازی کننده ی اصلی این میدان، چای است.
آن شب تلاش «برمک» در آن بود که بیشتر «به حرف وادارنده» باشد تا «به حرفآمده». در بسیاری موقعها تلاش میکرد نکتهای را مطرح سازد و با طرح آن، مرا به صحبت وادارد. صحبتهای ما بیشتر در پیرامون ادبیات شاعرانه و داستانی دور میزد. برخلاف تصور من که «برمک» را بسیار خالی و دور از چنین مقولاتی میدانستم، او را کسی یافتم که به پیرامونیان خود، قضاوت نادرستی از خویش ارائه دادهاست. آن جوانی که سرشار از «غرور» و متکی به ثروت پدری دیدهمیشد، بیآنکه علاقهای به خواندن کتاب و یا ژرفش در اندیشههای انسانی داشتهباشد، آن «برمک»ی نبود که آن شب به خانهی من آمدهبود. او شکوفاتر و عمیقتر از آن بود که در برخورد با دیگران می نمود و یا من از او در ذهن داشتم. شگفتی من در آن بود که او حتی در در محیط دانشکده، درصدد آن بود که از خود چهرهای فرازنشین نسبت به دیگران ارائه دهد در حالی که آنگونه فرازنشینیها با اندیشههایی از این دست، نمیتوانست همخوان باشد.
ادامه دارد
مطالب قبلی را می توانید در این آدرس بخوانید:
کلمات کلیدی:
|
|
| صبوریهای بیقرار(بخش شصت و هشت) |
| ساعت ٩:۱٦ ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٧ |
|
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
تضاد برخورد «برمک» با «دلاویز» در میهمانی خانهی «خاطره» از یک طرف و محیط دانشکده در روزهای بعد از طرف دیگر، از موردهایی بوده که ذهن «دلاویز» را سخت به خود مشغول داشتهاست. همین نکته موجبشده است که «دلاویز» با احتیاط و تردید با «برمک» برخورد داشتهباشد. اما وقتی «برمک» به خانهی وی زنگ میزند و از او دعوت میکند که همدیگر را ملاقاتکنند، قطعاً نوعی به آزمون گذاشتن مناسباتی است که هنوز آغاز نشده، به برخی «اما» و «اگر»های گوناگون برخورد کرده است.
با دعوت کردن تلفنی «برمک» به دیدار با من، آن هم دیداری که تعیینکنندهی محلش من باشم، حس و حال دیگری در من پدید آمدهبود. باید اعترافکنم که تا آن لحظه، نه انتظاری از او داشتم که با من تماس بگیرد و نه گلایهای که به دنبالم راه بیفتد. مشکل من با وجود آگاهی نسبی به شخصیت «برمک» در آن بود که نمیتوانستم تضاد رفتار او را در شکل «توجه مطلق» و «بیاعتنایی مطلق» در ذهنم حلکنم. همهی اندیشهها، تجزیه و تحلیلهای ذهنی من در خلوت خود، درست ناشی از چنین تضادی بود. برای من بسیار سادهاست اگر اعترافکنم که من در پی «برمک» نبودم. این او بود که از سه سال پیش، آهسته اما مطمئن، خود را به من نزدیک کردهبود. ضعف احساسی من شاید در آن بود که در سه کنجی تضاد رفتاری او همچنان گیر کردهبودم. اما وقتی که گفتگوی تلفنی ما تمام شد و ما به توافق رسیدیم که روز بعد در خانهی من همدیگر را ملاقاتکنیم، دیگر آن اندیشههای روزهای پیشین، نگرانیها، پس و پیشکردن حرفها و رفتارها، گمانها و یقینهای بیدر و پیکر، یکباره از فضای ذهنم فاصلهگرفت.
از آن لحظه به بعد، خود را در فضایی از خیال و شوق، از طراوت و نیرو شناور میدیدم. زمان، مکان، آدمها، خواب و بیداری، همه برایم معنی دیگری پیدا کردهبودند. همه چیز را زیباتر، تپندهتر و دلانگیزتر از پیش میدیدم. از زمانی که «پرهام آوینیان» را ازدست دادهبودم، هیچگاه دلم مانند آن لحظاتی که منتظر «برمک» بودم، آن حس ویژه را نداشتهبود. در میان مردانی که من میشناختم، «دکتر مهران مدبر» شخصیت دوستداشتنی و قابل احترامی بود. نه تنها از آنرو که استاد مستقیم من بود بلکه بدان دلیل که انسانی اندیشمند، عمیق و مواج بود. البته همچنان که گفتهام نه از آن دوستداشتنیهایی که من وی را برای لحظات خلوت زندگیام خواستهباشم. چنان مردی با چنان مشخصاتی برای زندگی خصوصی و خلوت من مناسب نبود. یا دست کم تشخیص من چنان بود. اما بیهیچ تردید، اگر قرار میبود که من با مردی در مناسباتی غیر از مناسبات زناشویی، رابطهی احترامآمیز و دوستانه داشتهباشم، «مهران مدبر» مطمئناً یکی از آنها بود.
اما او ظاهراً به شکل بسیار پیچیدهای در خود این تصور را شکلداده بود که من میبایست به تقاضای او برای ازدواج، پاسخ مثبت میدادم. در حالی که نه رفتار من حکایت از چنین ذهنیتی داشت و نه در گفتههای من چیزی نهفتهبود که این اندیشه را در وی تقویتکند. اما او باوجود همهی اینها، به خود چنان قبولاندهبود که به زودی همهچیز مطابق آنچه که آرزو کردهاست، پیش خواهدرفت. از اینرو، وقتی که او پاسخ منفی مرا شنید، باوجود آن که به ظاهر، خونسردی خود را کاملاً حفظکرد و هیچگاه حتی گلایهای بر زبان نیاورد اما در عمل، چندماه بعد نشانداد که پاسخ منفی من برای او بسیار گران تمام شدهاست. این، آن چیزی بود که نه تصورش را کردهبودم و نه منتظرش بودم. اما اینک پس از گذشت نزدیک به سه سال از مرگ «پرهام» و پشت سر گذاشتن روزهای تاریک و سنگین، در من احساس خاصی به وجود آمدهاست. احساسی که میتواند آمیزهای از امید و بیم باشد.
البته باید این را بگویم که من در خلال زندگی خویش، کمتر گرایش به افسردگی و بنبست داشتهام. حتی در لحظههایی که میتوانستهاند در ذهن بسیاری، تاریک به تصور درآیند، در ذهن من از چنان تیرگی نیروگیرندهای برخوردار نبودهاست. اما آنروز پس از شنیدن صدای «برمک»، باوجود آنکه از رفتار او آزردهخاطر بودم، نتوانستم باردیگر به دعوت دیدار با او جواب منفیبدهم. انکار کردنی نیست اگر بگویم که سراسر وجودم از شوق آمدن لحظهی دیدار او لبالب بود. گذشته از آن، آرزو میکردم که زمان، تمامی قانونمندیهای حرکت خویش را درهمبریزد و اگر شده برای یکبار، لحظهای دیگر، «برمک» را در آستانهی «در» قراردهد. چنان بیقرار و ناشکیبا شدهبودم که احساس میکردم زمان حتی حرکت عادی خود را نیز کنار نهاده و به کلی در جای خود مات و مبهوت ایستادهاست. اگر بگویم آن شب خوابم نبرد، اغراق نگفتهام. از این که در آن گفتگوی تلفنی، نسبت به او لحنی بخشایشگر و گرم نداشتهبودم، خود را سرزنش میکردم. البته نه سرزنشی از روی خشم و خروش بلکه سرزنشی که بیشتر پرسشگرانه بود تا جوابخواهانه. حتی از این که به او در اولین گفتگوی دعوتکنندهاش بازهم جواب مثبت ندادهبودم، در درون خود، نوعی «باخت» احساس میکردم. باختی که چندان آمیخته با پریشانی نبود اما شاید با آن فاصلهی چندانی هم نداشت.
از طرف دیگر، این اندیشه در من شعله میکشید که آیا من همان «دلاویز» همیشگی هستم؟ من که آن همه دل در گرو «پرهام» داشتم، به علت تأمل و احتیاط در پاسخگویی به او، هرگز به آستانهی ملامتهایی از این دست نرسیدهبودم که اینک برای «برمک» رسیدهام. و این در حالی بود که من به سه نامهی «پرهام» هیچگونه پاسخی ندادهبودم. مهم آن نبود که در درون من چه میگذشت. مهم آن بود که من در خلوت خود، خویشتن را ملامت نکردهبودم. اما اینک در رابطه با پسر جوانی که بزرگترین مشخصهی رفتاری او، «غرور» و «ثروت» است و تنها در دو مورد با او رفتاری مقاومتکننده داشتهام، دارم خویشتن را به باد نوعی سرزنش لطیف میگیرم. از این رو به نظر میآید که من به شکلی کنترل رفتار خویش را اگر نه در واقعیت بلکه در دنیای ذهن خویش، به نفع «برمک میمندی» از دست دادهام.
ادامه دارد
کلمات کلیدی:
|
|
| صبوریهای بیقرار (بخش شصت و هفت) |
| ساعت ٧:٥٢ ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٧ |
|
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
تضاد برخورد «برمک» با «دلاویز» در میهمانی خانهی «خاطره» و محیط دانشکده، از موردهایی بوده که ذهن «دلاویز» را سخت به خود مشغول داشتهاست. همین نکته موجبشده که «دلاویز» با احتیاط و فاصله با «برمک» برخورد داشتهباشد. اما وقتی «برمک» به خانهی وی زنگ میزند و از او دعوت میکند که همدیگر را ملاقاتکنند، قطعاً نوعی به آزمون گذاشتن مناسباتی است که هنوز آغاز نشده، به برخی «اما» و «اگر»های گوناگون برخورد کرده است.
من میباید به «برمک» و تقاضای او برای دیدار، پاسخ میگفتم. خاصه آن که در جواب او گفتهبودم که تلفنکردنش، هیچ مزاحمتی برای من نداشتهاست. اگر میگفتم بهتر است این دیدار نه در خانهی تو صورتگیرد و نه در خانهی من، شاید بدین وسیله به او این پیغام را میدادم که من اشتیاق چندان جوشانی به دیدار با وی ندارم. این که دوست نداشتم نخستین دیدارم در خانهی او باشد، نه بدان دلیل بود که من به عنوان دختری مجرد پا به خانهی پسری مجرد میگذاشتم. واقعیت آنست که برای من، مفاهیمی از این دست تا آن جا ابتدایی هستند که حتی تمایلی برای فکرکردن به آنها ندارم. اما این را میدانم که بسیاری از مردم ما هنوز دز طیف مغناطیسی چنین فکر و فرهنگی در رفت و آمدند. در حالی که بیمیلی من برای رفتن به خانهی او از این نکته ریشه میگرفت که من میخواستم اگر «برمک» به سوی من آمدهاست، این من باشم که در انتخاب بسیاری چیزها نقش فرادست را داشتهباشم و از نظر فرهنگی و حتی جغرافیایی به محیط ملاقات، مسلط باشم. این خصلت انسانی ماست که در محیطهای گوناگون، واکنشهای گوناگونی از ما سر میزند که هرکدام از آنها میتواند کیفیتهای گوناگونی نیز داشتهباشد. چه بسا در محیطهای ناآشنا، عواملی به میدان میآیند که اعتماد به نفس و آرامش درونی ما را مختل میکنند و همین امر موجب میشود که با همهی تواناییها و دانشی که در یک زمینهی معین داریم، از عهدهی مأموریتی که به عهدهی ما گذاشته شده است به خوبی برنیاییم.
در همین رابطه باید بگویم که اگر من از قبل میدانستم که «برمک» در جشن تولد «خاطره امتنانی» نیز حضورخواهد داشت و من در آنجا بیآن که تمایل داشتهباشم، در معرض نوعی هجوم عاطفی قرارمیگیرم، چه بسا به آن سادگی پا به آنجا نمیگذاشتم و یا اصولاً از رفتن به مهمانی آن شب صرفنظر میکردم. اما واقعیت آن است که من به نحو چشمگیری از او دلگیر بودم. از این رو چه لزومی داشت که به تقاضایش پاسخ مثبت بدهم؟ یا دست کم به این زودی، پاسخ مثبت بدهم. برای من، ثبات رفتار در آدمها از عنصرهای اولیهی اعتماد من به آنهاست. من نمیتوانم به کسانی اعتماد داشتهباشم که پس از مدتی آشنایی، نتوانند از رفتار و کردارخود به دیگران، یک شناخت قانونمند انسانی ارائهدهند. «برمک» وقتی در آن شب با آن همه مهر و گرمی با من برخورد کرد و روز بعد با آن همه فاصلهگرفتن و سردی از کنارم گذشت، در عمل جزو کسانی قرارگرفت که جایی از کارشان میلنگد. مگر آنکه او بعدها در عمل نشاندهد که واکنش او، کاملاً موقتی و استثنایی بودهاست.
حتی اگر این رفتار آگاهانه و از روی به آزمون گذاشتن دیگران صورت گرفتهباشد، رفتاری است نادرست. اینگونه آزمونها، قبل از آن که سامانگر مناسباتی خلاق و شوقآفرین باشد، نشانهی مناسباتی است که که یک شخص معین، در تلاش است تا آنچه را که خود درست میپندارد، بر دیگران تحمیلکند. به همین دلیل، در همان فاصله تصمیم خود را گرفتم. گفتم: « متأسفم برمک. باید برای درس فردا، مطلبی را آمادهکنم. از اینرو در حال حاضر، فرصت سر خاراندن ندارم.» «برمک» خندهایکرد و گفت:«شما که گفتید مزاحم نیستم. پس با این حساب، مزاحم شدهام! ببخشید!» احساسکردم که انتظار چنان پاسخی را از من نداشت. اما باید اعترافکنم که من آن شب حوصلهی دیدار او را پس از آن همه دلخوری یک طرفه نداشتم. او اگر حتی در هیأت فرشتگان نیز ظاهر میشد و به من وعدهی بهشت برین را میداد، باز در عمل پاسخ من همان بود که به او دادهبودم. باید کمی زمان می گذشت و سوزندگی احساسات من، حال و هوای دیگری پیدا میکرد.
در مناسباتی که پای احساس و ارزشیابیهای انسانی مطرح است، من اگر گامی بر خلاف گرایشهای درونی خود بردارم، در عمل، فشار روحی بسیار بزرگی را در آینده، به جان خریدهام. زیرا همیشه دوستداشتهام به طبیعی ترین و ممکنترین شکل ممکن با دیگران برخوردکنم. افراطکردن در هرحالتی، تصویر طبیعی و انسانی ما را در ذهن دیگران مخدوش میسازد. البته این گفتگوی تلفنی، میتوانست زمینهی چنان دیداری را فراهم سازد. گفتم: «شما مزاحم نشده اید. صحبتی را که شما در طول چند لحظه از طریق تلفن با من مطرح میکنید، با چنان دیداری که چندساعت طول میکشد، خیلی فرق دارد.» در یک لحظه به خود نهیب زدم و برای آن که به تیرگی روابط تازه آغاز شدهمان نیفزایم گفتم: «فردا شب اما من گرفتار نیستم. اگر دوست دارید، میتوانید به خانهی من بیایید.» و قبل از آن که سؤال بیشتری را مطرح سازد، توضیح دادم که من با آن که یگانه فرزند خانواده هستم اما پدر و مادرم، به اندازهی تواناییام و شاید هم کمی بیشتر، به من اعتماد دارند. از این رو دست من در معاشرتهای گوناگونم با پسران و دختران، باز است.» واقعیت آنست که من با وجود آن که «برمک» را کسی میدانستم که نوعی عدم تعادل در رفتارش در زمانها و مناسبات معینی برقرار است اما قطعاً معاشرتش را دوست داشتم. «برمک» با صدایی که از آن خوشحالی و تشکر میبارید، دعوت مرا قبولکرد. قرارشد ساعت هفت بعد از ظهر روز بعد به خانهی من بیاید. او حتی از من نشانی خانهام را نپرسید. با خود اندیشیدم که او یا نشانی خانهام را میداند که نیازی به پرسیدن ندارد. یا نمیداند که در آن صورت، دوباره زنگ خواهدزد و خواهدپرسید. اما پرسش بعدی آن بود که اگر او این نشانی را میداند، چه کسی آنرا در اختیار او گذاشتهاست؟ گذشته از این، آیا اگر چنین بوده، این کنجکاوی شخصی «برمک» نبودهاست که بخواهد بداند من در کجا زندگی میکنم؟ در میان پرسشهایی از این دست و نیز حضور او در خانهام، احساس شگفتیداشتم.
ادامه دارد
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| پیامک بلاگ |
|
|


